close
تبلیغات در اینترنت
دانلود رمان چشمهای وحشی
loading...

دانلود فیلم های 2017

دانلود رمان چشمهای وحشی

دانلود رمان چشمهای وحشی

reza بازدید : 793 : نظرات ()

 

1 دانلود رمان چشمهای وحشی | پردیس رئیسی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) نام رمان : چشمهای وحشی Cheshm Haie Vahshi دانلود رمان چشمهای وحشی | پردیس رئیسی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)2 دانلود رمان چشمهای وحشی | پردیس رئیسی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) نویسنده : پردیس رئیسی کاربر انجمن نودهشتیا

 

3 دانلود رمان چشمهای وحشی | پردیس رئیسی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) حجم کتاب (مگابایت) : ۵٫۱ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۰ (کتابچه) – ۰٫۴ مگابایت (epub)

4 دانلود رمان چشمهای وحشی | پردیس رئیسی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) تعداد صفحات : ۵۳۸

 

 خلاصه داستان :

داستان درباره ی دختری به نام رهاست که از بچگی عاشق پسری به نام آترین میشه .
ولی توی سن سیزده سالگی آترین ، خانواده ی اون تصمیم به مهاجرت می گیرند … بعد از ده سال آترین و خانواده اش باز می گردند اما آترین …

5 دانلود رمان چشمهای وحشی | پردیس رئیسی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و EPUB (کتاب اندروید و آیفون)

6 دانلود رمان چشمهای وحشی | پردیس رئیسی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) پسورد : www.98ia.com

7 دانلود رمان چشمهای وحشی | پردیس رئیسی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) منبع : wWw.98iA.Com

11 دانلود رمان چشمهای وحشی | پردیس رئیسی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) با تشکر از پردیس رئیسی عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

pdf دانلود رمان چشمهای وحشی | پردیس رئیسی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان چشمهای وحشی | پردیس رئیسی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان چشمهای وحشی | پردیس رئیسی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان چشمهای وحشی | پردیس رئیسی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه EPUB)

 

21 دانلود رمان چشمهای وحشی | پردیس رئیسی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

مثل روزهای دیگه با صدای جیغ مامان از خواب پریدم . به زور لای یکی از چشمام رو باز کردم که دوباره مامانم جیغ کشید و گفت :
ــ ساعت دو نیمــــه نمیخوای پاشی ؟
غلتی زدم و با صدای خواب آلودی گفتم :
ــ الان بلند میشم .
مامانم چپ چپ نگام کرد و از اتاق رفت بیرون . دوباره سرم رو چسبوندم به بالشت و چشم هام رو بستم . هنوز توی شوک صدای مامان بودم که اینبار از توی حال صدای انفجار حنجره اش رو شنیدم :
ــ رهـــــــا
بدون تمایل سرم رو از لای بالش بیرون کشیدم و دو تا چشم هام رو که فکر می کنم یه عالمه پف کرده بود ، باز کردم . به زور روی تخت نشستم و خمیازه ای کشیدم که احساس کردم الانه که دهنم پاره بشه . پاهامو از زیر پتو بیرون کشیدم و روی زمین گذاشتم . با اینکه تابستون بود من بازم پتو روم می انداختم . از تماس پاهام با زمین مور مور شدم ولی بالاخره با کرختی از روی تخت بلند شدم .
پاهامو رو زمین کشیدم و به سمت دستشویی رفتم . رو به روی آینه که وایسادم یه لحضه از قیافه ی خودم ترسیدم .شبیه اورانگوتان شده بودم . از تشبیه خودم خنده ام گرفت . چشمام لای یه من پف گم شده مثل چینی ها . دماغم باد کرده بود . موهام هم به هم گوریده بود یعنی قیافه ام به گودزیلا می گف زکی !
بالاخره از قیافه ی خوشگلم دل کندم و از دستشویی بیرون اومدم . بر خلاف همیشه آروم آروم از پله ها پایین آمدم و به سمت آشپز خونه رفتم . اتفاقا بابا و مامان و رامتینم سر میز بودند و داشتند ناهار می خوردند . نشستم جلوشون و سلام کردم . بابا یه نگاه مهربونی بهم کرد :
بابا ــ ساعت خواب ماشالله بابا جون یکم از این خوابو به ما هم بده !!
ــ قابل نداره زیاد دارم از اینا
رامتین که جلوی خودشو گرفته بود که از خنده منفجر نشه بالاخره عین بمب اتم با صدای بلندی ترکید و شروع کرد به خندیدن .من هم طبق عادت همیشگی خیلی خوشگل اداش رو در آوردم و گفتم :
ــ کوفت !
رامتین در حالی که هنوز می خندید و حالا بابا و مامان هم همراهیش می کردن ، گفت:
رامتین ــ رها به خدا خیلی خوشگل شدی . عین شامپانزه درختی !
ــ عین تو شدم تازه .
رامتین ــ بیچاره کسی که می خواد ترو بگیره !!!
ــ مرض !!!
مامان یه بشقاب پر پلو گذاشت جلوم و با خورشت قرمه سبزی که من دیوونش بودم لچش کرد . منم که غذا میدیم خدا و پیغمبر یادم میرفت دیگه چه برسه به رامتین . دولپی شروع کردم به غذا خوردن و مامان با لذت نگام می کرد .
مامان ــ یه خبر خوب !
بابا ــ خوش خبر باشی خانوم
رامتین ــ نکنه میخواد واسه این خواهر خل و چل ما خواستگار بیاد ؟
مامان ــ نه آقا رامتین ! … بعدم با خواهرت درست صحبت کن 

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری

web page hit counter